.....

یکی بود… هنوزم هست   
 دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
"مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش."
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
"چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری." ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد
دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات هاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلات ها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ “
بقال با تعجب پرسید:
                    "چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟ "
دخترک با خنده ای کودکانه گفت: "آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!"
داشتم فکر می کردم حواسمون به‌اندازه ی بچه کوچولو هم جمع نیست
 …. که بدونیم ومطمئن باشیم که "مشت خدا از مشت ما بزرگتره

/ 3 نظر / 4 بازدید
ali

با سلام و آرزوی قبولی عزاداری ها و طاعات و عبادات شما در این روزهای شریف فرشته مطلبتون زیبا بودگلگلگل

نگین

هر دو وبت رو لینک کردم(داستان من و دنیای من) .لینکم کن لطفا[لبخند]

كتايون

خيلى باحال بود[قهقهه] من مدل ديگشو شنيده بودم!